استاد محمدحسن ابریشمی
گاوان کار
۱۹۴۸که یارد بدین گونه اندیشه کرد خرد را تبر رای را تیشه کرد
۱۹۵۲ کشاورز با مرد دهقاننژاد یکی شد بَرِ ما به هنگام داد
۱۹۵۸ همی گفت شادی کنم بیست سال نشانم به جان خرمی را نهال
۱۹۵۹ چو این نامه بر خواند بهرام گور بدلش اندر افتاد از آن کار شور...
۱۹۶۰ برآمد برین بر بسی روزگار یکی نامه فرمود پس شهریار
سوی راست گویان کار آگهان کجا او پراکنده بد در جهان
که اندر جهان چیست ناسودمند که آرد بدین پادشاهی گزند
نوشتند پاسخ که از دادشاه نگردد کسی گرد آیین و راه
به شد رای و اندیشة کشت ورز که مردم ز ورزش همی گیرد ارز
پراکنده بینیم گاوان کار گیا رسته در کشت و در کشتزار
چنین داد پاسخ که تا نیمروز که بالا کشد هور [خورشید] گیتی فروز
نباید کس آسودن از کارورز کسی کش کشاورزی او راست ارز
دگر نیمه را خواب و آسایش است وگر خوردن و کام و آرایش است
کسی کو بیاساید از کشت و ورز ز بیورز مردم مجویید ارز
که بیکاری او ز بیدانشی است به بی دانشان بر بباید گریست
کسی کو ندارد همی تخم و گاو تو با او به تندی و زفتی مکاو
چو جایی بپوشد زمین را ملخ برد سبزی کشتمندان به شخ...
وزان پس به هر موبدی نامه کرد کسی را که درویش بُد جامه گرد...
چو «لوری» [کولی] بیامد به نزدیک شاه بفرمود تا بر گشادند راه
به هر یک یکی گاو داد و خری ز «لوری» همی ساخت برزیگری
همان نیز خروار گندم هزار بدیشان سپرد آنکه بد پای کار
۱۹۶۲ بدان تا بورزد به گاو و به خر ز گندم کند تخم و آرد به بَر
کند پیش درویش رامشگری ورا رایگانی کند کهتری
بشد «لوری» و گاو و گندم بخورد بیامد سر سال رخسار زرد
بدو گفت شاه این نه کار تو بود پراکندم تخم و کشت و درود...
کنون «لوری» از پاک گفتار اوی همی گردد اندر جهان چاره جوی
سگ و گرگ همسایه و هامراه بدندش همه ساله پویان به راه
۱۹۸۸ ز «شیراز» فرمود تا هر چه بود ز مردان و از گنج و کشت و درود
بیارند یکسر سوی «طیسفون» سپارد به گنجور او رهنمون
۲۰۰۰ به «مزدک» چنین گفت «کسری» که : رَو به نزدیک باغ گرانمایه شو
که تخمی که کشتی بدین روزگار ترا داد ای ناهشیوار بار
درختان ببینی که آن کس ندید نه از کاردانان پیشین شنید
بشد مزدک و باغ بگشاد در که بیند مگر بر چمن بارور
همان گه چه دید از تنش رفت هوش برآمد به ناگاه ازو یک خروش
یکی دار فرمود کسری بلند فرو هشت از دار پیچان کمند
نگون بخت را زنده بردار کرد سرِ مردِ بی دین نگونسار کرد
شما چه نظری دارید؟